خرید بک لینک

درباره سایت

0160

امکانات وب

هم اتاقی جدیدم یه خانم متاهله! متاهل بودنش باعث شده تا یه ابهت خاصی داشته باشه! خوب مجبوری جلوش یه سری چیزا رو رعایت کنی! و با ادب و احترام باهاش برخورد کنی! ضمن اینکه گیر هم زیاد میده! مثلا چرا الان پاشدی? چرا صبحانه نمیخوری? چرا شب دیر میخوابی? چرا موقع غذا گوشی دستته!! چرا فلان! چرا بیسار!!وااای خیلی هم حرف میزنه اگه بهش محل بدی دیگه ولت نمیکنه! اما خوشبختانه اگه محل ندی هیچی نمیگه! فقط هم از خودش تعریف میکنه!!الان یه تایم طولانی نشسته روبه روی لبتابش و به دسکتاب خیره شده!!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 6:49

آخه چرا نمیتونم یه دوست خوب پیدا کنم! با یکی دوست شده بودم که با من هم فاز نبود!دوست پسرش لحظه به لحظه بهش زنگ میزد با هم حرف میزدن و من باید با دیوار ارتباط برقرار میکردم! یا با هم میرفتن بیرون و من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

چرا توی سطل زباله ای که روش نوشته مخصوص زباله ی خشک، زباله ی خیس میندازن در حالی که سطل مخصوص زباله ی خیس دقیقا کنار سطل مخصوص زباله ی خشک هست!!!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

داشتم از انقلاب میومدم بالا همینطور که از کنار مغازه ها رد میشدم صدایی میشنیدم که آروم میگفت بیا بریم اکباتان و مرتب تکرار میکرد میگفت بیا دیگه نیم ساعت بیا دویست بهت میدم! صدای یه مرد مسن بود! پیاده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

با استاد راهنما دعوا کردم! من بی ادب نیستم من فقط از حق خودم دفاع کردم! الانم به حال خودم رها شدم! احساس بچه ای رو دارم که پدر و مادرش طردش کردن!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

یه دختری بود تو اتاقمون یه دوست پسر داشت ۵ سال از خودش کوچیکتر، ولی رابطشون قدمتش زیاد بود، دختره هر روز برای پسره یه چیزی درست میکرد میرفتن بیرون آخر شب بر میگشتن. تو بیرونم خیلی با هم دیده میشدن که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

واقعا چرا الکی هی بهمون گفتن با نا محرم حرف نزنید به جای اینکه طرز برخورد صحیح رو یادمون بدن! مثلا وقتی دو نفر میخوان باهم آشنا بشن ( دو طرفه منظورمه) ولی به جای صحبت کردن هی از هم فرار میکنن چون احساس گناه دارن تا مدت زیادی فکرشون درگیر هم میشه و از کار و زندگی میمونن در صورتی با یه صحبت هر چند کوتاه همه چی تموم میشد و میفهمیدن که اصلا به هم نمیخورن!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

توی دانشگاه یه پسری بود فکر میکرد من بهش علاقه دارم خوب میشه گفت آره داشتم اما فقط یه زمانی، ولی وقتی بهم فهموند که دوستم نداره دیگه کاری بهش نداشتم ولی خب تا یه مدت ناراحت بودم و برای آرام کردن خودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 0:48

چند شب پیش مسئول خوابگاه اعلام کرد که میخواد برای خانمای خدمات که میان برای نظافت خوابگاه عیدی جمع کنن از بچه ها حالا هرکی هر چقدر دوست داره بده و هیچ اجباری در کار نیست و میتونه هم اصلن نده! خلاصه همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

شت! یعنی واقعن شت!!امروز به خاطر عذاب وجدانی که گرفتم نرفتم آزمایشگاه! یعنی رفتم ولی زود برگشتم. اون پسره اونجا بود. من هنوز نمیدونم اگه برم بده یا چی؟ به هر حال من اونجا کار دارم. کلی هم عقبم. حالا اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

لذتی که در خوردن شیر نارگیل است در نخوردن آن نیست!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

امروز دوستم گفت بیا بریم بازار گل! گفتم نمیام حسش نیس، حالا چه اصراری میکرد. خب نمیخام بیام انگار زوره، یه حسی ام که خیلی قویه بهم میگه میخاد منو با داداشش آشنا کنه، اصن حالم بهم خورد. حالا هر چقدرم طادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

خوابگاه خالی شده همه رفتن، استادای ما ولی کوتاه نیومدن به خاطر همین موندم. دلم یه ذره شده برای خونه!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

تو یه مسابقه ای شرکت کردم اما برنده نشدم. و این موضوع باعث شد تا هم اتاقیم غرق در خوشحالی بشه. بعد از مسابقه یکی از کارام این شده بود که به هرکی میدیدم توضیح بدم که چی شد و اینا.

اما اصلن ناراحت نبودم، بر خلاف تصور همه. چون برای من فقط جنبه ی فان داشت. ضمن اینکه تو شکست هم آدم چیزایی یاد میگیره که تو موفقیت نمیگیره!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

بعد از ظهر دور هم نشسته بودیم، همه سرشون تو گوشیاشون بود، یهو آبجیم با ناراحتی و خیلی جدی گفت از همتون متنفرم، برای چی منو به دنیا آوردین. حالا رفته بود چندتا عکس بچه های سندرم داون سرچ کرده بود و با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: سه شنبه 27 فروردين 1398 ساعت: 20:13

صفحه بندی