آخه چرا نمیتونم یه دوست خوب پیدا کنم!
با یکی دوست شده بودم که با من هم فاز نبود!
دوست پسرش لحظه به لحظه بهش زنگ میزد با هم حرف میزدن و من باید با دیوار ارتباط برقرار میکردم! یا با هم میرفتن بیرون و من تنها میموندم!
درس خون نبود امتحاناشو با تقلب پاس میکرد، بعد من نه قبل امتحان میتونستم باهاش درس بخونم نه بعد امتحان در مورد جواب سوالات باهاش بحث کنم! بدتر اینکه نمره هاشو بیشتر میشد! خودشو با من انداخته بود تو رقابت، چیزی که من ازش متنفرم!
هر وقت یه آدم جدید پیدا میشد با اون بود دیگه کلا و فقط وقتی به من نیاز داشت پیداش میشد!
جایی که یه پسر میدید رفتارش عوض میشد! اگه میفهمید کسی توجهی به من داره با طرف دوست میشد که البته از این کارش ناراحت نیستم! میشد از این ویژگی سو استفاده کرد مثلا امروز ک آخرین مهلت تحویل تمرینا بود، گفتم میشه جواباتو به منم بدی (کاری که من بارها برای اون کرده بودم) گفت نمیتونم گفتم آهان پس هیچی میرم از فلانی میگیرم، هیچی دیگه جوابا رو برام فرستاد!
همش دروغ میگفت، بعد یادش میرفت! امروز یه چیزی میگفت چند روز دیگه حرفش عوض میشد! لامصب نمیذاشت قبلی یادم بره حداقل!
از اینکه استاد رفتارش با من خوب بود خیلی ناراحت بود، برای همین برای جلب ترحم هزارتا دروغ سر هم کرد مثلا اینکه باباش مریضه خودش مجبوره بره سره کار و اینا! حتی بعد یه مدت که حس کرد استاد کمی هیز ه رفت مژه کاشت، موهاشو رنگ کرد، طرز لباس پوشیدنش عوض شد! البته عملیاتش موفقیت آمیز بود! استاد جوری باهاش خوب شده بود که قبل امتحان سوالا رو بهش داده بود! بعدم طرف امتحانش و خوب نداده بود ولی استاد یه نمره ی خیلی بالا بهش داد!
هر وقت در مورد رویاهام یا کارایی که دوست دارم انجامشون بدم حرف میزدم مسخره بازی در میاورد و میگفت تو تهش ازدواج میکنی همین!
ادبیات بدی داشت! فحش هایی که تا حالا نشنیده بودم شنیدم!
حسووود بود !
و کلی ویژگی های رو مخه دیگه!
نصف انرژی م صرف مقابله با فشارهای روانی که منشاء ش اون بود میشد!
که کم کم فهمیدم باید باهاش کات کنم! کردم! اما اون فکر میکنه من خودمو میگیرم! و ذره ای فکر نمیکنه رفتار خودش باعث شد که اینجوری بشه!
اما به هر حال من یه دوست خوب میخوام! یه دوست همفاز!
برچسب:
نویسنده: یلدا فراهانی