داشتم از انقلاب میومدم بالا همینطور که از کنار مغازه ها رد میشدم صدایی میشنیدم که آروم میگفت بیا بریم اکباتان و مرتب تکرار میکرد میگفت بیا دیگه نیم ساعت بیا دویست بهت میدم! صدای یه مرد مسن بود! پیاده رو شلوغ بود و آدمای زیادی در حال رفت و آمد بودن! رسیدم جلوی مترو صدا گفت نرو دیگه بیا داخل مترو بریم اکباتان! همینطور که جلوتر میرفتم صدا هم دنبال من میومد! از کنار یه دست فروشی که گردنبند و اینا میفروخت رد شدم یه لحظه وایستادم و نگاه کردم صدا گفت کدومشو میخوای برات بخرم! ترسیدم چون هیچ کس غیر از من جلوی دست فروشی نبود و تازه فهمیدم مخاطب صدا من بودم! بدون اینکه نگاه کنم با سرعت به راهم ادامه دادم و سعی کردم خودمو بین جمعیت مخفی کنم اما خیلی ناگهانی پیرمردی با کت و شلوار خاکی و یه کیف پول چرمی تو دستش جلوم ظاهر شد و گفت بیا با هم بریم اکباتان من در حالی که به شدت ترسیده بودم و هم عصبانی شده بودم بدون اینکه واکنشی نشون بدم فقط با سرعت دور شدم و اونم دیگه نیومد! اما پشیمونم که چرا اون لحظه با کیف نزدم تو صورتش پیرمرد به جای اینکه بره برای خودش زاد و توشه ی آخرت جمع کنه می خواد بره اکباتان!
برچسب:
نویسنده: یلدا فراهانی