خرید بک لینک

درباره سایت

0160

امکانات وب

این هفته هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

شنبه کلن موندم تو اتاق که درس بخونم اما فقط یه ساعت خوندم و بقیه روز کلافه و دلتنگ بودم اصن احساس خفگی میکردم.

یکشنبه دیر از خواب پا شدم، خواستم برم جلسه گروه از پشت در نگاه کردم وسطاش بود جا هم نبود دیگه اصلن تو نرفتم. فقط یه ساعت کلاس رفتم و بعد ظهرشم کار خاصی نکردم.

دوشنبه هم گروهیم نیومد. تنهایی رفتم آزمایشگاه. تو آزمایشگاه فقط من بودم و اون پسره. خیلی فضا و جو بدی بود اصلن حس خوبی نداشتم. ولی خوب تا غروب موندم. هرچی هم سرچ کردم و کد زدم به جایی نرسیدم. اون پسره هم مونده بود کاراشو میکرد.

سه شنبه هم هم گروهیم نیومد و بازم تنها رفتم آزمایشگاه. ظهر داشتم از آزمایشگاه میومدم بیرون برای نماز و ناهار و اینا که همون موقع پسره اومد. من حدود سه ساعت بعد برگشتم دیدم اون رفته بود و یکی دیگه از بچه های دکتری اومده بود. رفتم سراغ کامپیوتر خودم. بازم فضا خیلی سنگین بود. اونم هی سر و صدا در میاورد و آروم نبود. اولش مثل آدمهای استرسی هی پاشو تکون میداد بعد پاشد رفت بیرون دوباره برگشت و بعد هی راه میرفت. میرفت دم پنجره و برمیگشت. بعد اومد یکی از کمدا رو باز کرد هی صدای پلاستیک در میاورد و چیز مورد نظرشو پیدا نمیکرد. بعدم رفت نشست پشت لبتابش. حس خوبی نداشتم و همش فک میکردم الان داره با خودش میگه این دختره چرا نمیره همین کارا رو تو خوابگاه و لبتابش انجام بده! خوب تو خوابگاه واقعن حسش نمیاد. خلاصه کارامو رها کردم و خیلی زود اومدم بیرون.

چهارشنبه آبجیم اومد. من پولی که اینبار مامان بهم داده بود خرج نکردم برای یه کاری. ولی مجبورم کرد تا قرون آخرشو خرج کردم. همشو میوه و پیتزا و چیپس و پفک و اینا خرید. اصن بهم خوش نگذشت وقتی یادم میومد اون همه خودمو نگه داشتم بعد یهویی همش به باد رفت.

ولی رفتیم پارک که خیلی به من خوش گذشت ولی به اون نه و نمیدونم چرا!

پنجشبه به بطالت گذشت.

امروزم که تا الان هیچ کاری نکردم. اصن حس خوبی ندارم. عذاب وجدان گرفتم. یه عالمه هم کار دارم. هیچ کس مثل من اینجوری روزاشو هدر نمیده.

خدایا کمکم کن!

برچسب: نویسنده: یلدا فراهانی تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 3:29

صفحه بندی