0154 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
تاکسیا کنار خیابون داشتن داد میزدن سید خندان سید خندان! دوتا پسر اونجا بودن بعد از اونا میگفتن سید گریان سید گریان!
0155 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
هم اتاقیم امروز دفاع کرد، دیشب تا صبح بیدار بودیم و داشتیم پاورشو براش درست میکردیم! امروز چشام خیلی میسوخت! هنوزم میسوزه اصن نمیتونم باز نگهش دارم و نمیدونم چکار کنم!
0156 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
ولی تا حالا از نزدیک با مسئله ی تهیه ی پذیرایی برای دفاع رو به رو نشده بودم! واقعن مسئله به حساب میاد!ولی برای هم اتاقیم نه گل گرفتم، نه کادو، اصن دفاعشم نرفتم!
0157 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
همه پولام تموم شده! واقعن روم نمیشه زنگ بزنم به خونه و درخواست پول کنم! دیگه چیزی هم برای خوردن ندارم! هر شب میرم مسجد و اونجا بعد از روضه و اینا شام نذری میگیرم! بازم خدا رو شکر!
0158 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
امروز تو مسجد یه دختر بچه ی خیلی ناز و خوشگل دیدم! وای خیلی دوستش دارم! خیلی هم مودب بود! اولش رو به روی من نشسته بود داشت نگاه میکرد این ور اونور بعد وقتی متوجه شد دارم خیلی بهش نگاه میکنم خجالت میکشید و خودشو پشت دوستش قایم میکرد! دوست دارم وقتی کار پیدا کردم و وضع مالیم خوب شد دو تا دختر بچه بگیر...
0159 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
چقدر همه چیز گرونتر شده، احساس اصحاب کهف بهم دست داده!!
0160 - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 20:28
داشتم کمدمو مرتب میکردم از تو جیب لباسام ۲۰ تومن پول پیدا کردم خیلی خوشحال شدم اما هنوز خوشحالیم از گلوم پایین نرفته بود که هم اتاقیم اومد و گفت که هوس پیتزا کرده! منم نمیخاستم پولمو به همین سرعت خرج کنم، گفتم که تمایلی به خوردنش ندارم الان. اما رفت بیرون و بعد از حدود نیم ساعت برگشت در حالیکه دو تا...
0116 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
هفته ای که گذشت، پیوست به همه هفته های بیهوده قبلی. اما از جهاتی هفته خوبی بود شاید. یه گزارش ارائه دادم که استاد خیلی حال کرده بود. یه میانترم نسبتا خوب دادم. و مهمتر از همه اینکه برای اولین بار رفتم باغ کتاب. خیلی خوب بود و خوش گذشت ولی همه قیمتا فضایی بود. فقط میتونستم عکس بگیرم و تماشا کنم.. مید...
0117 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
چند شبه زیادی میاد تو فکرم. هی ام میرم لست سینش تو اینستا رو چک میکنم. انگار عادت کردم به این کار. وسوسه هم میشم بهش ریکوعست بدم. بیخیال همه رفتارای قبل و حتی بعدش شدم. میخاستم ببینم چه واکنشی نشون
0119 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
از هم اتاقیهام متنفررررررم. از اینکه تا ظهر میخوابن و توقع دارن تا اون موقع اتاق ساکت و تاریک باشه. از اینکه افسرده و نالان هستن. از اینکه خیلی فوضولن و میخان از همه کارام سر در بیارن. اینا بخوان برن
0120 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
دلم یه عالمه چیپس با همه طعماش و تاب سواری و یه آهنگ خوب میخواد ...
0121 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
به مناسبت شب یلدا بسته ی ویژه گذاشتن رو غذا که شامل یه انار و یک بسته آجیل بود. و همه هم خبر داشتن به جز من. منم چون شام اون شبو دوست نداشتم رزرو نکرده بودم. آره دیگه شانس من اینجوریه!!
0122 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
دیشب با بچه ها دور هم نشسته بودیم. داشتن در مورد این که دخترا بعد برک آپ چطوری میشن و کی چه جور آدمیه تو این زمینه که نوبت به نظر دادن در مورد من رسید. و اینکه داشتن میگفتن این خیلی رباته این جور مواق
0123 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
خوب امروز بچه های اتاق برنامه ریزی کردن بریم بیرون. خداکنه خواب بمونن و نریم. چون حس بیرون رفتنم نیست!
0124 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
این هفته هیچ کار مفیدی انجام ندادم. شنبه کلن موندم تو اتاق که درس بخونم اما فقط یه ساعت خوندم و بقیه روز کلافه و دلتنگ بودم اصن احساس خفگی میکردم. یکشنبه دیر از خواب پا شدم، خواستم برم جلسه گروه از پ
0125 - تاریخ: 1397/10/3 ساعت: 3:29
چند وقتیه ذهنم خیلی درگیر یه سری مسایل شده. اصلنم مهم نیستن ولی شده دیگه مثلن چرا هر وقت فکر میکنم یکی یه جورایی ازم خوشش میاد ( جمله بهتری به ذهنم نرسید) به جای برقرار کردن ارتباط با خودم با دوستام